قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

707

درة التاج ( فارسى )

و جايزست كى قوى لمس بسيار باشد ، و هر دو ضد را ازينها بقوّتى « 1 » ادراك كند ، و جايزست كى ادراك « 2 » ثقيل ، و خشن ، و صلب ، و غير ايشان بضربى از تفريق اتّصال باشد ، يا انعصار « 3 » آلت لكن ادراك حرارت و برودت ، نشايد كى جنين باشد ، و الّا احساس بهر دو بيفتادى احساسى كى مشابه « 4 » باشد در جميع مواقع لمس ، بل كى مقتصر بوذى بر موضع تفريق . و تفريق عامّ نباشد عضو واحد را بر تشابه ، و اين قوّت موجودست در جميع جلد بذن - به جهت شدّت حاجت بأو ، و لمس تمام نشوذ الّا بمماسّت ، و آنج مؤدّى اوست بأعضاء عصب است ، بشهادت مباحث طبّى بر آن ، و اين نيست كى متعلّق است بعصب ، دون اللّحم ، و الّا حسّاس شىء منتشر بودى جون ليف ، بل او قابل است و مؤدّى ، و آنج از امزجهء لامسات اقرب باشد باعتدال ، احساس او الطف باشد . و شعور بآنج كيفيّت او مثل كيفيّت عضو مدرك باشد حاصل نشوذ ، جه ادراك واقع نشوذ الّا از انفعال ، و انفعال نباشد الّا از جديدى ، جه شىء منفعل نشوذ از ذات خوذ يا از مساوى او . حاسّهء دوم ذوق است ، و آلت آن در انسان و آنج مىشناسيم از حيوان عصب مفروش است بر سطح لسان ، و او تالى لمس است در منفعت ، و مشابه اوست در احتياج بملامسه « 5 » ، و مفارق اوست در آنك نفس ملامسه مؤدّى « 6 » طعم نيست ، بل مؤدّى آن در آنج مىيابيم در انسان رطوبتيست « 7 » عذبه - كى عادم طعم باشد در نفس خويش . و منبعث مىشود « 8 » از آلتى كى آن را ملغّبه مىخوانند ، و تأديهء طعوم بصحّت كند - بسبب تكيّف اين رطوبت بطعوم ، الّا آنك اگر مخالط آن رطوبت شوذ طعمى ، جنانك در بعضى امراض . و تو ميدانى كى وقت باشد كى متركّب شوذ از طعم و لمس

--> ( 1 ) - بقوى - م . ( 2 ) - ادراك اگر - اصل . ( 3 ) - انفصال - ط . ( 4 ) - متشابه - م - ط . ( 5 ) - بلامسه - اصل - ط . ( 6 ) - بوذى - اصل . ( 7 ) - رطوبتست - اصل - ط . ( 8 ) - مىنشوذ - اصل